نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





غريبه ام واسه همه

 

خدا گریه مسافرو ندید

 

دل نبست به هیچ کس و دل نبرید

 

آدما برای دوری از دیار

 

جاده رو برای غربت آفرید

جاده اسم منو فریاد میزنه

میگه امروز روز دل بریدنه

کوله باری که پر از خاطره هاست

روی شونه های لرزون منه

از تموم ادمای خوب و بد

از تموم قصه های خوب و بد

 چی برام مونده به جز یه خاطره

 نقش گنگی تو غبار پنجره

جاده آغوشش و وا کرده برام

منتظر مونده که من باهاش بیام

قصه تلخ خداحافظی رو

می خونم با اینکه بسته است لبام

پشت سرگذاشتن خاطره ها

همه عشقهاودلبستگیا

خیلی سخته ولی چاره ندارم

 

جاده فریاد میزنه بیا بيا...

 


[+] نوشته شده توسط topolmopol18 در 18:27 | ارسال نظر(1) |







دوستت دارم ها...آه... چه كوتاهند...

 

 


 

غم نگاه آخره

 

 

 تو لحظه ی خداحافظی

 

 

گریه ی بی وقفه ی من

 

 

  تو اون روزای کاغذی

 

 

  قول داده بودیم ما به هم

 

 

 که تن ندیم به روزگار

 

 

  چه بی دووم بود قول ما

 

 

 جدا شدیم آخر کار

 

 

تو حسرت نبودنت

 

 

 من با خیالتم خوشم

 

 

  بار بستم از این دیار

 

 

  آرزو هامو میکشم

 

 

 کوله بارم پر حسرت

 

 

 دلم یه دنیا درده

 

 

مثل آواره ای تنها

 

 

 تو خیابونی که سرده

 

 

  تا خیالت به سرم میزنه گریم میگیره

 

 

 آروم آروم دل تنگم داره بی تو می میره

 

 

 گل مغرور قشنگم

 

 

من فراموشت نکردم

 

 

بی تو اینجا رو نمیخوام

 

 

  میرم و بر نمیگردم

 


[+] نوشته شده توسط topolmopol18 در 14:41 | ارسال نظر(2) |







عقل آدم ها به چشمشونه

 مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله ‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار، پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد.
دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن.
مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار پسر جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند. زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند !!!

 

[+] نوشته شده توسط topolmopol18 در 14:06 | ارسال نظر(0) |







نگاه

 

نـــــــــــــــــــــــگاه...

CNIRAN : بزرگترین تالار گفتمان ایرانیان

 چـقدر دوسـت داشــتم یـک نـفر از مـــن مـی پرسید...


چـرا نــگاه هایـت آنـقدر غمـگـین است؟


چـرا لبـخندهایــت آنـقدر تلـخ و بیــرنگ است؟


امـا افسـوس که هیــچ کس نبـود ...


همـیشه مـــن بـودم و تنــهایـــــــی پــر از خاطره ...


آری بـا تــو هسـتم ...!


با تـویــی که از کنـارم گذشـتی...


و حتـی یـک بار هـم نپرسیـدی،


چـرا چشمـهایم همیـشه بـارانی اسـت...!!

 

 


[+] نوشته شده توسط topolmopol18 در 21:58 | ارسال نظر(0) |







وصيت نامه عشق

 وصیت نامه عشق

 

وصیت میکنم هر گاه مردم بر روی تابوتم پارچه ای سیاه بکشنند

تا همه بدانند روزگارم چقد سیاه بوده و هیچ گاه خوشبختی را ندیدم

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم به راهش بودم و در فراغش مردم

دهانم رو باز بگذارید تا همه بدانند حرفای زیادی برای گفتن داشتم ولی نتونستم بیان کنم

دستهایم رو از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند هر آن چه را که میخواستم بدستم نرسید

پاهایم رو از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند هر چه دویدم به آرزویم نرسیدم

بر روی تابوتم دسته گلی بگذارید تا همه بدانند در غروب و بی کسی جان باختم

 

 


[+] نوشته شده توسط topolmopol18 در 20:59 | ارسال نظر(2) |







خداحافظ

 

 تو كه مي دانستي با چه اشتياقي... خودم را قسمت مي كنم

 

پس چرا...زودتر از تكه تكه شدنم...جوابم نكردي...براي...

 

خدافظي خيلي دير بود...خيلي دير!!!

 

همیشه از همان ابتدای آشناییمان در هراس چنین روزی بودم و کابوس خداحافظی

را میدیدم اکنون شد آنچه نباید میشد

خداحافظ دلیل بودنم خداحافظ 

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم ،خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم ، در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم


و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد ،و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ ، چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟


خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی ، خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم ، خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !

حالا که رفتنی شده ای طبق گفته ات ، باشد، قبول…لااقل این نکته را بدان:

آهن قراضه ای که چنان گرم گرم گرم

در سینه می تپید،

دلم بود…

نا مهربان.. خداحافظ




[+] نوشته شده توسط topolmopol18 در 19:44 | ارسال نظر(0) |







ني ني

  ني ني که ازخواب پا ميشه جيش داره...........زنبور که روگل ميشينه نيش داره...............حاجي که از مکه مياد ريش داره........شطرنج که بازي ميکني کيش داره ….........اين ريسيور رو پشت بوم ديش داره.....چوپون که تو بيابونه ميش داره........اين تلفن که مي چتي اخره ماه فيش داره………………پس يه کم فکره بابات باش


[+] نوشته شده توسط topolmopol18 در 11:45 | ارسال نظر(1) |







به اين ميگن يه عشق واقعي

گفتم غم تو دارم

                        گفتا چشت در آيد

                                               گفتم گه ماه من شو

                                                                           گفتا دلم نخواهد

گفتم خوشا هوايي كز باد صبح خيزد

                                               گفتا هواي گرميست. اه اه !!! عرق در آمد

گفتم دل رحيمت كي عزم صلح دارد

                                             گفتا برو به سويي نا گل ني در آيد!!!

گفتم زمان عشرت ديدي كه چون سر آمد

                                                گفتا كه اي واي دير شد!داد مامان در آمد!!!


[+] نوشته شده توسط topolmopol18 در 11:40 | ارسال نظر(0) |







eeeeeeyyyyyyyyyy khoda

ادمــــــا گاهی لازمه چند وقـــــت کرکره شونو بکشن پاییــــــن،

یه پارچــــــه سیـــــــاه بزنن درش و بنـــــویسن:

کسی نمـــــــرده؛

فقط دلـــــــــم گرفتــــــه...


[+] نوشته شده توسط mohsen در 22:29 | ارسال نظر(1) |







حتما بخون آخرش اشک تو چشمات جمع میشهمطلب ارسالی ازespere

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر
لبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد


[+] نوشته شده توسط espere در 14:04 | ارسال نظر(0) |



صفحه قبل1...3456صفحه بعد

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران